

دل شکستن هنر نمی باشد
شاه نعمت الله ولی
تو همچو صبحی و من شمع خلوت سحرم 

تبسمی کن و جان بین که چون همی سحرم
حافظ
تا بوده چشم عاشق در راه یار بوده 

بی آنکه وعده باشد در انتظار بوده
ضمیری
تا تو مراد من دهی کشته مرا فراق تو

تا تو به داد من رسی من به خدا رسیده ام
رهی معیری
تا چند بسته ماندن در دام خود فریبی

با غیر آشنایی با آشنا غریبی
ساعد باقری
تا قفل قفس باز شد آن سوخته پر رفت

دلواپس ما بود ولیکن به سفر رفت
بنفشه نیک گو
تا نگرید طفلک حلوا فروش

دیگ بخشایش کجا آید به جوش
مولوی
ترسم ای مرگ نیایی تو و من پیر شوم

آنقدر زنده بمانم که ز جان سیر شوم
فرخی یزدی
تنی آلوده درد و دلی لبریز غم دارم

ز اسباب پریشانی تو را ای عشق کم دارم
ابوالحسن ورزی
تو دریای من بودی آغوش واکن 

که می خواهد این قوی زیبا بمیرد
حمیدی شیرازی
شعر با حرف {ت}...
ما را در سایت شعر با حرف {ت} دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 77